فرصت پروانه شدن
خودت میدانی که...
خودت میدانی که دوستت دارم...
خدایا،
من همانم که در خلوت از توحیا نکردم ودر آشکارنیز مراقب فرمانت نبودم
من آنم که وقتی مژده ی گناهی را شنیدم،شتابان به سوی آن رفتم...
تومهلتم دادی ،توبه نکردم
توپرده پوشی کردی،حیا نکردم
با آنکه میدانستم ازهمه چیزی خبرداری ولی باتمام این حرف ها...
خدایا،بابردباریت مهلتم دادی وگناهانم را پوشاندی ومرا عقوبت نکردی...
گویی گناهانم را ازیاد برده ای واز کیفرم گذشته ای،از این بالاتر،گویا تو از من شرم داری
ولی خداوندا،
خودت این راهم میدانی که وقتی گناه می کردم،اعتقاد نداشتم که تو خدای من نیستی...
ومیدانستی که قصد لجبازی با توراندارم،گناهان من ناشی از هوای نفسم بود.پس ای پروردگار مهربان،مرابه حال خودم رها نکن...
چون با تمام گناهانم
خودت میدانی که دوستت دارم...
فردا جمعست ومتعلق به آقا امام زمان(عج)...
واسه سلامتی وظهورشون یه صلوات بفرستین....
واسه شفای همه مریضاهم دعا کنین...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ممنونم...

« اللهم عجل لولیک الفرج »
سلام به همگي
اميدوارم حالتون خوب باشه
بايد منو به خاطر تاخير در آپ كردنم ببخشيد وازهمه دوستايي كه تواين مدت بهم سرزدن خيلي ممنونم وتشكرميكنم...
الانم بايه شعر آپ كردم
سلام وارث تنهای بینشانیها
خدای بیت غزلهای آسمانیها
نیامدی و کهنسالهایمان مردند
شکسته، پیر و مریضند نوجوانیها
چقدر تهمت ناجور بارمان کردند
چقدر طعنه که: دیوانهها، روانیها
کسی برای نجات شما نمیاید
کسی نمیرسد از پشت ندبهخوانیها
مسیح آمدنی! سوشیانت! ای موعود!
تو هر که هستی از آن سوی مهربانیها
بگو به حرف بیایند مردگان سکوت
زبان شوند و بگویند بیزبانیها
هنوز پنجرهها باز میشوند و هنوز
تهی است کوچه از آواز شادمانیها
و زرد میشود و دانه دانه میافتد
کنار پنجرهها برگ شمعدانیها . ..
پانته اصفایی
اللهم عجل لوليك الفرج
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امشب از دوري تو دلتنگم
و غم انگيزترين آهنگم
امشب از غصه و غم لبريزم
آه اي عشق! مگر من سنگم!
برگي از شاخه جدا در پاييز
خشك و بيحوصله و كمرنگم
بي تو من دهكدهاي خاموشم
دورافتاده ترين فرهنگم
حرف ناگفته زياد است ولي
حيف در قافيه ها ميلنگم
سلام به همگی
امیدوارم حالتون خوب خوب باشه.بالاخره کارای پروژم تموم شد.امروز اومدم با دوتا مطلب آپ کنم...
اول:
به روایت افسانهها روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرتطلبی و دیگر شرارتها بود. ولی در میان آنها یكی كه بسیار كهنه و مستعمل به نظر میرسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
كسی از او پرسید: «این وسیله چیست؟»
شیطان پاسخ داد: «این نومیدی و افسردگیست.»
آن مرد با حیرت گفت: «چرا این قدر گران است؟»
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: «چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بیاثر میشوند، فقط با این وسیله میتوانم در قلب انسانها رخنه كنم و كاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، میتوانم با او هر آنچه میخواهم بكنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسانها به كار بردهام. به همین دلیل این قدر كهنه است.
راست گفتهاند كه شیطان دو ترفند اساسی دارد كه یكی از آنها نومید كردن ماست. به این طریق دست كم مدتی نمیتوانیم برای دیگران خدمتی انجام دهیم و مفید باشیم. ترفند شیطانی دیگر تردید افكندن در وجود ماست، تا رشتة ایمانمان كه ما را به خدا متصل میكند، گسسته شود.
پس مراقب باشید كه فریب این دو ترفند را نخورید!
اینم دومیش:
كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد.
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و كوچك كنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛
درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی وبیرهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست...
مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت.
و نشنید كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهددید؛ جز آن كه باید.
مسافر رفت و كولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود...
به ابتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود.
زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید.
مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.اما آن روز كه میرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در كولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت...
دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست ...
خدایا دلم گرفته،خیلیم گرفته،آخه این چه رسمیه؟؟؟چرا خاطره های تلخ دوباره باید تکرار بشن،خدایا هنوز خاطره اون جدایی تلخ از صمیمی ترین دوستم فراموشم نشده که دوباره تکرار شد خدایا طاقت ندارم،خدایا می ترسم،میترسم فراموش شم می ترسم فراموش کنم...خدایا خودت مراقبشون باش هرجای این دنیا که باشن...امروز فهمیدم چقدر دوسش دارم،وقتی توچشای هم نگاه می کردیم واشکامون جای خنده های همیشگی رو گرفته بود...
خدااا.................
ای صمیمی ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی
دیدنت " حتی از دور " آب بر آتش دل میپاشد
آن قدر تشنه ی دیدار توام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست ترا محتاجم
و دل من به نگاهی از دور میسازد
ای قدیمی ای خوب
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
تقدیم به دوستانم که برام یک دنیا ارزش دارند ...
در گذرگاه زمان، خیمه شب بازی دهر،
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند، رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ،
دست ناخورده به جا می مانند.
بالاخره تموم شد با همه سختیاش گذشت ولی الان که دارم این پستو می نویسم بغض عجیبی تو گلومه روزی که اسممو تو سایت سنجش دیدمو فهمیدم که مجاز به انتخاب رشته شدم کلی گریه کردم آخه توی یه رشته ای که اصلا دوسش نداشتم قبول شده بودم اونم تویه شهر دیگه...خلاصه بندوبساطمونو جمع کردیم وراهی شدیم به سوی سرنوشتی که اصلا نمیدونستم چی واسم رقم زده ...دوسه ماهی از شروع ترم گذشته بود که سنجش تکیمل ظرفیت اعلام کرد ومنم تویه رشته ای که اون زمان خیلی بهش علاقه داشتم تو شهرخودمون قبول شدم
خلاصه دست روزگارمنو برگردوند به شهرخودم ولی از همون دوسه ماه ،از بچه ها از شیرینیا وتلخیای خوابگاه از سحرای ماه رمضونش که باچه مکافاتی پا میشدم سحری میخوردم کلی خاطره دارم...
خلاصه تاچند ماه اول همش پشیمون بودم که چرا اومدم ولی بالاخره تونستم کنار بیا مودیدم این دانشگاه با اونکه نسبت به اولی امکانات خوبی نداره ولی صمیمت بچه هاش خیلی خیلی بیشتره همین یه کم کمکم میکرد تا بتونم تحمل کنم...کم کم درسا شروع شد دوترم اول که اومده بودیم مهمونیو انگار نه انگار و خداییش درساهم آسون بود و ماهم با معدلای بالامون کیف میکردیم ولی کم کم اون روی سکه رو هم دیدیم دیگه شروع شده بود نوبت ما بود که یه کم سختی بکشیم خلاصه با همه سختیاش خیلی شیرین بود از اینکه استرس داشته باشی که میفتی بعد ببینی به به چه نمره های خوشگلی میگیری خیلی شیرین بود...وبرعکس وقتی از امتحان برمیگشتیو با خودت میگفتی خدا رو شکر خیلی خوب بود ووقتی نمره هات میومد هوش (ایهام داره) از سرت می پرید...تک تک لحظه هایی که 2 ساعت با استاد کلنجار میرفتیمو واسه کم کردن دوصفحه خودمونو به آبو آتیش میزدیم اصلا یادم نمیره...لج کردن استادا با بچه ها اصلا یادم نمیره...نداشتن مدیرگروه تا یه ترم مونده به ترم آخر از یادم نمیره...شوخیای بی مزه وبامزه استادا از یادم نمیره...دلقک بازیای بچه های کلاس از یادم نمیره...دعواهای بین دختروپسرا ترمای اول از یادم نمیره ...ساختمون داغون دانشکدمون که همه رو یاد دبیرستانو راهنمایی میندازه از یادم نمیره ...تعطیل شدن کلاسمون واسه اینکه بچه ها با استاد دعواشون شد یادم نمیره چه ذوقی کرده بودم اونروز ولی چه فایده باز مجبور شدیم بریم منت کشی (از ترس اینکه بندازتمون رفتیم).. کل کلامون با یه استاد اصلا فراموشم نمیشه ولی اخر ترم اینقدر بهمون خوب نمره داد که حسابی حال کردیم...بهترین خاطرم وشاید تلخ ترین اون آشنایی با بهترین دوستم تو زندگیم بود اونی که خیلی خیلی دوسش داشتمو دارم ولی الان فکرمیکنه مثل قدیم به یادش نیستم ولی من همونقدر دوسش دارم وبراش بدجوری دلم تنگ شده بعضی وقتا تامیای احساس خوشبختی کنی همه چی خراب میشه دوست جونی من مجبور شد انتقالی بگیره بره شهرشون ومن موندمو خاطره هاش..هنوزم وقتی باهاش حرف میزنم کلی یاد خاطراتمون میکنی...از شخم زدنای پایان ترم خاطره زیاد دارم (البته از این مورد هنوز زیاد نگذشته) واینکه به امید یه تقلب می رفتیم سرجلسه ولی بالاترین مقام آموزش دانشکده اینقدر تیز بود که نمیذاشت کسی دست از پا خطا کنه همش خدا خدا میکردیم که دو دقیقه سرشو برگردونه تا بلکه ماهم به نوایی برسیم این ترم آخری که من آخر شانس بودم همیشه ته کلاس می افتادم وپهلوم هیچکی نمی افتاد کفرم درومده بود وقتی میدیدم بچه ها با ارامش تموم تقلب میکنن واونوقت من...
خلاصه سرتونو درد نیارم هرچند هنوز پروژم مونده ولی ترس از افتادن،ترس از استادا،ترس از دیر رسیدن سرکلاسا،ترس از مشروط شدن،ترس از حذف شدن باهمه تلخیاش واسم خاطره شد...
توجشن فارغ التحصیلی کلی دلم گرفت و دیدم بچه هایی که 4 سال باهاشون بودم هرکدوم از یه سرکشورن ودیگه شاید تا آخر عمر نبینمشون...ولی ما آدمای خاطره بازی هستیم وبا خاطره هام زندگی میکنم....
قدر دوران دانشجوییتون بدونین...
استادى از شاگردانش
پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم
داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که
خشمگین هستند صدایشان را بلند
میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى
کردند و یک
آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از
دست میدهیم.
استاد پرسید:
اینکه آرامشمان را از دست میدهیم
درست است امّا چرا با وجودى که طرف
مقابل کنارمان قرار دارد داد
میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى
ملایم صحب
خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر کدام
جوابهایى دادند امّا پاسخهاى
هیچکدام استاد را راضى
نکرد.
سرانجام استاد چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر
عصبانى
یکدیگر فاصله میگیرد. آنها
براى این که فاصله را جبران کنند
مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان
عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این
فاصله بیشتر است و آنها باید
صدایشان را
بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو
نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى
میا
نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با
هم صحبت میکنند. چرا؟ چون
قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلبهاشان بسیار کم است .
استاد ادامه داد: هنگامى که
عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه
اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف
معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در
گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز
هم به یکدیگر بیشتر میشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم
بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر
نگاه میکنند. این هنگامى
است که دیگر هیچ فاصلهاى بین
قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
امیدوارم روزی رسد که تمامی انسان ها قلب هایشان به یکدیگر نزدیک شود
گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه دلتنگی ها گوشه ای می نشینم
وحسرتها را می شمارم و باختن ها را و صدای شکستن ها را ...
نمی دانم من کدام امید را نا امید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم
و به کدام دلتنگی خندیدم که اینچنین دلتنگم؟
دلتنگم دلتنگ
![]()
![]()
![]()
مثلا من قرار بود تا تیر نیام ولی امروز یه فرصت کوچولو دست داد تا یه آپ بذارم...
به خاطر اینکه:
۱-فردا روز مادره ولازم اینجا یه تبریک اساسی به مامان گل ومهربون ودوست داشتنی و
صبور خودم بگم وهمین جا بهش بگم خیلی دوسش دارم وبه خاطر همه زحمتاش ممنونم...
۲- امروز دیگه کلاسامون تموم شد...
۳- کارای پایان ناممون یه کم جلو افتاد...
و به دو دلیلم خیلی خوشحالم:
۱- دلیل اول ومهمترین دلیلش رو که نمیتونم بگم ![]()
۲- امشب جشن فارغ االتحصیلیمونه وانشالله بالاخره میخوایم فارغ التحصیل بشیم البته اگه
بعضی استادا کم لطفی نکنن...
آپ امروزم یه شعر از قیصر امین پوره که دیروز بهترین استادمون تو کلاس واسمون خوندش...
یه کم طولانیه ولی به نظر من به خوندنش می ارزه...
پیش از این ها فکر میکردم خدا...
پيش از اينها فكر مىكردم خدا
خانهاى دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصهها
خشتى از الماس و خشتى از طلا
پايههاى برجش از عاج و بلور
بر سر تختى نشسته با غرور
ماه، برق كوچكى از تاج او
هر ستاره پولكى از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روى دامن او كهكشان
رعد و برق شب، صداى خندهاش
سيل و طوفان نعره توفندهاش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچ كس از جاى او آگاه نيست
هيچ كس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بىرحم بود و خشمگين
خانهاش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستى جايى نداشت
مهربانى هيچ معنايى نداشت
هر چه مىپرسيدم از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مىگفتند: اين كار خداست
گفتگو از آن گناه است و خطاست
آب اگر خوردى، عذابش آتش است
هر چه مىپرسى، جوابش آتش است
تا ببندى چشم، كورت مىكند
تا شدى نزديك، دورت مىكند
كج گشودى دست، سنگت مىكند
كج نهادى پاى، لنگت مىكند
تا خطا كردى عذابت مىكند
ناگهان در آتش آبت مىكند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
هر چه مىكردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضى سخت بود
مثل تكليف رياضى سخت بود
تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا
خانهاى ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست؟
گفت: اينجا خانه خوب خداست
گفت: اينجا مىشود يك لحظه ماند
گوشهاى خلوت نمازى ساده خواند
با وضويى دست و رويى تازه كرد
با دل خود گفتگويى تازه كرد
مىتوان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مىشود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
مىتوان با او صميمى حرف زد
مثل ياران قديمى حرف زد
مىتوان مثل علفها حرف زد
با زبان بىالفبا حرف زد
مىتوان درباره هر چيز گفت
مىشود شعرى خيالانگيز گفت
قيصر امينپور
سلام به همگی دوستای خوب و مهربون خودم
باعرض شرمندگی اینبار باهیچ مطلبی آپ نمیکنم بلکه اومدم فقط خبر بدم که تا یه مدت
نیستم (هم به خاطر درسا وامتحانا همم واسه انجام کارای پایان نامم)معلوم نیست تاکی
شاید تا تیر...
وبلاگمو تنها نذارین...کامنتارو میخونم...
واسمون دعا کنین
یاعلی![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Melody |

